سه شنبه 28 شهریور1385
داستان
سلام دوستای گل خودم .

راستش این مطلب یه مطلب اشتراکی که نویسندشم خودمونیم

نظر بدین بهمون تا ببینیم دوست دارین

براتون داستان مخصوصن داستان های بلند و سریالی بزاریم یا نه

نظرتونو در مورد این نوشته و داستان هم بگین فدای همه ی شما
مینا و گلایه

شب های رویایی
یادت می اید ان شب های رویایی
بودم غرق ان دو چشمان دریای
ماند از ان شب ها بر لب ها داغ حسرت
هر شب در خوابت می بینم که می ایی
اگرم شده تا به قیامت به امید وفای تو باشم
به خدا ندهم به دو عالم نفسی که برای تو باشم
شب من شب تو شب مهتاب اثری زنگاه تو دارد
تو بمان تو بدان که وجودت دل و دیده به راه تو دارد
دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد
نگذر دگر از دل زارم که امید پناه تو دارد
چشمت می خواند مرا عاشق می داند مرا
ترسم این عشق نهان در خون غلتاند مرا
این ترانه را چه ریبا می نواختیم و شادمانه با هم می خواندیم ....
چشمان تو بود، نگاه من؛ صدای تو بود و اشتیاق گوش های من. درست از همان روز اول ... نه.... قبل تر، از همان نگاه اول دلم خبر این واقعه را به سرتا سر وجودم داد
و با لرزشش همان شدم که می ترسیدم و عشق ان شیطان دوست داشتنی به سراغ دل من هم امد و لبخند مهربانت اتش وجودم را شعله ور تر کرد و من در اتش ان احساس
پنهانی می سوختم ...
یادت هست .... اولین جرقه در نگاه تو به قلبم فهماند که تو هم گرفتاری گرفتار این زنجیر طلایی دوست داشتنی ان نگا ههای دزدکی و سرخی شرم بر صورت ماهت
....چقدر زیبا بود ان لحظه که تو هم مرا .....وای حتی حالا یاد ان روزها ضربان قلبم را به شماره می اندازد چقدر خوشحال بودم که احساسم یک طرفه نیست
و ان روز جسارت گفتن این راز را به الهه ی زنگی ام پیدا کردم و تو چه سخاوتمندانه میزبان عشقم شدی و دست هایمان پلی شد برای رسیدن دلهامان........
افسوس باز هم تقدیر دست به گریبان عاشقان شد و چه ظالمانه دست های من در سیاهی این دنیا تنها ماند و تو مانند یک فرشته پر کشیدی کاش ان روز لعنتی هیچ وقت نمی امد
کاش تنها نمی رفتی و تو رفتی و چه کسی می دانست برای همیشه رفتی..... دیگر رمقی در بدنم نمانده، دیگر دردی هم حس نمی کنم؛ اگر دردی هم است برای من زیبا و لذت بخش
است چون دیگر دارم به سوی تو می ایم چون دست های من دیگر طاقت تنهایی ندارد. سلام فرشته قشنگ من .....بدرود زندگی
*******************
این نامه همراه با جنازه پسر جوانی در کنار مزار دخترکی یافتیم که زمانی در عشق زبان زد بودند.و چه زیبا وفادار ماندند حتی بعد از مرگ.و نسل عاشقان وفادار چه اندوه بار رو به انقراض است..
تقدیم به تمام عاشقان.
نویسندگان :گلایه & مینا
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط : گلایه
دوشنبه 27 شهریور1385
دوایم معشوق است دردم عشق
سلام .خیلی وقته باهاتون حرف نزدم. به خاطر نظراتی که بعضی ها لطف میکنن و میدن ممنونم مخصوصن انتقادات سازنده ی دوست گلم حمید حتما در مورد اون موضوع فکر میکنم.
این روزا انگار دارم دوران نقاهت بیماری عشق سپری میکنم . هنوزم گاهی به یادش اه میکشم و این شعرو با خودم زمزمه میکنم:
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها....
پس دیار عاشقان جاودان کجاست!!!!!؟ 
چشمانم را بستم و داد زدم:« برو....برو..... نمیخوام دیگه ببینمت».قدمهایش بر سنگ فرش خداحافظی کوبیده شد و در جدایی را باز کرد و تا همیشه به خواست من رفت.با صدای در چشمانم را باز کردم اما هرچه تلاش کردم دیگر نتوانستم چیزی ببینم هرچه تلاش کردم فایده ای نداشت چون نور چشمانم برای همیشه مرا ترک کرده بود

اعتماد نکن به حرفای قشنگ و عاشقونه،اعتماد نکن به اون که میگه منتظر میمونه . انتظار نداشته باش تنها با تو باشه و بس، شک نکن تو مطمعن باش اون با کسای دیگه هم هست . هرچی که داری تو سینه رو نکن ؛نگو که اینه!! برای گفتن رازت لبای اون در کمینه . به خنده هاش دل نبازی، تو با گریه هاش نسازی.... اینا همش یه فریبه ؛ تا تورو بگیره بازی. مواظب باش که نریزی ،اشکی رو شونه ی ظریفش، مطمعن باش که با احساس هیچ وقت نمیشی حریفش....
خیلی وقته که چشام خسته شدن از شبای سرد و تار و انتظار،خیلی وقته که میخوام گریه کنم شونه هاتو باز برای من بیار. خیلی وقته که دلم پر میزنه،برای لحظه های خندیدنت، برای گریه های شبونتون ، اشکای نقره ای رو گونتون. عشقای ادما دروغی!!!!! الکی ادم و دل خوش میکنن ... بعد یه مدت ازت خسته میشن ،به تو عشق تو پشت میکنن. اما با این همه دوست دارم، نمیتونم از چشات دل بکنم. عزیزم ....عزیزم اگه یه روزی مردنی هست............ بزار تو اغوش توجون بکنم

فدای غم هات گلایه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط : گلایه
جمعه 24 شهریور1385
عشق است
عشق است.........
باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگیر غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است
آی از خانه زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
آی از اب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش
آی اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است
ای قشنگ سازها ، اوازها
روزهای بی عزا را عشق است


داستانهای کوتاه کوتاه کوتاه
غول چراغ جادو
پسر و دختر جوان که سه سال بود نامزد بودند فقط به دلیل مشکلات و بهانه هایی که پسر جوان مطرح می کر د نتوانسته بودند ازدواج کنند ان روز دوختر و پسر جوان همین طور که کنار دریا قدم می زدند ناگهان چشمشان به چراغ جادویی افتاد که از خاک بیرون زده بود دختر جوان با خوشحالی خم شد و چراغ را برداشت و دستی به تنه ان کشید دودی از داخل چراغ به اسمان شد و لحظه ای به غول چراغ جادو جلو پایشان زانو زد و گفت شما دو نفر هر کدامتان می توانید یک ارزو مطرح کنید و مطمئن باشید که براورده می شود دختر جوان بلافاصله گفت ارزو می کنم من و نامزدم تا اخر دنیا در کنار همدیگر باشیم غول چراغ جادو تعظیم کرد و رو به پسر جوان گفت نوبت شماست اما پسر جوان که سخت عصبانی نشان می داد گفت ارزو می کنم همین لحظه دنیا به اخر برسد


در نجوای بادها بر سر شاخه های سپیدار های بلند در زمزمه جویبارها در دل شب های باغ در حلقوم هر دردمندی ترا نالیده ام در چنگ هر نوازنده ای تو را نواخته ام در زبان همه شاعران تو را سروده ام در قلم همه نقاشان تو را نگاشته ام در تیشه همه پیکرتراشان بت سازان ترا ساخته ام در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام در دل همه دل های عاشق به خاطر تو تپیده ام همه چشم های خوب از دل من اشک ریخته اند همه ادم های ناکام از سینه من برخواسته اند در همه بی تابیها و غم های ناشناس حسرت های مجهول عطش های تشنه جستجو های بی انتها همه من بودم همه تو بودی
شریعتی
mina_bi_yar@yahoo.com
منتظر نظرات شما هستم 


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط :
چهارشنبه 22 شهریور1385
امید
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

لبخند بزن
!!!!آيا صدای ستايش آسمان که برايت قد خم کرده را نمی بينی ،موج ها را که نسيم پيش کش کرده را بپذير گرچه تحفه ی کوچکی است برايه دل هاي بزرگ .آواز و پايکوبي یاس ها را نظاره کن براي شادي توست که غم را فراموش کرده اند آری ... دل هاي ترد شقايق ها براي توست که گلگون شده .نترس و اميد داشته باش که در آغازه يک روز يا ساعتی از لحظه هاي بي طاقتی ،پنجره ي آرزويت گشوده ميشود و تو خواهی فهميد که گونه هایت را بايد با شبنم شوق آبياری کنی نه آه و افسوس. آری ستاره ی بخت هماي سعادت امروز ازان توست پس برخيز و فاتحه بخوان به حال انان که بی اميد رفتند و درود بفرست بر خودت و دستان دعايت را دراز کن برايه گرفتن خورشيد هيچ وقت دير نيست حتی اگر شب آنرا از تو بدزدد فردا در دستان تو طلوع خواهد کرد اميد داشته باش

کناره پنجره
پر از برگ های غرور زده ی بهارند
کز چشم پاییزی درخت
سر خورده..... می پوسند
درست مثل دل من
ارام و بی صدا
از کاخ ارزویش
مانند اشکی از گونه ی اندوهم چکید
و بر لبهایم تا همیشه مرد
کنار پنجره ی چشمانم
پر از قطره های شکسته ی دلی است
کز شاخه ی غرورم افتاده بود.....
مطالب مال خودم بود نظر یادتون نره

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط : گلایه
دوشنبه 20 شهریور1385
من اومدم
یه مشت مطلب اومدم که ريزه ريزه براتون ميزارم هر بارم با يه داستان کوتاه ميام که اميدوارم خوشتون بياد راستي نظر بزارين تا دلگرم شيم


داستانهاي کوتاه کوتاه کوتاه
بخت دوباره
عشق او رفته است از شدت نااميدي خود را از پل گلدن گيت پرت کرده از قضا چند متر دورتر دختري به قصد خودکشي شيرجه زد و مرد او را ديد
دوتايي وسط اسمان همديگر را ديدند و تبسمي تحويل هم دادند بعد خنديدند و سپس چشم در چشم هم دوختند و خيره هم شدند و در همان لحظه کيمياي وجودشان جرقه اي زد و طعم عشق را چشيدند که طعم يک عشق واقعي بود فهميدند که پس از سالها گمشده خويش را پيدا کردند اما افسوس که فقط سه پا با سطح اب فاصله داشتند
--------------------------------------------------------------------------------

ابي
شبانگاهان لب درياچه مي رفتم و مي گفتم به خود او يک شب انجا ديده خواهد شد
من او را پيش از اين هرگز نديده نام او را نيز نشنيده ولي انگار با هم روزي اشنا بوديم
نمي دانم کجا بوديم که من در نيلي چشمان او او در کبود رود شعر من زمانها در شنا بوديم
شبي امد وليکن دير وقت امد نه فانوسي نه مهتابي هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر طوفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري ولي دردا چه تقديري من او را باز هم نشناختم زيرا که شب تاريک بود و
موج نيرومند از ان سو قصه تلخي است اي افسوس اي اندوه او را موجها بردند
و اينک هر سحر در قلب من نيلوفري نمناک مي رويد

mina_bi_yar@yahoo.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط :
شنبه 18 شهریور1385
شروع دوباره
سلام بعد یه هفته دوباره اومدیم تا با هم و با کمک شما شروع کنیم توی این مدت یاد گرفتم که گذشته فراموش نمیشه اما میشه ازون با اندوه یاد نکرد میتونیم اونو کناره خاطره هامون نگه داریم ولی با یاد اوریش قبطه و افسوس نخوریم چون با زندگی تو گذشته مون آینده رو هم از دست میدیم حالا هم که اومدم ،فقط برای اینه که تو یه این وبلاگ کوچیک ولی
دوستانه
کنار شما دوستای گلم باشم و توی شادی و غم هم شریک شیم با هم خوش باشیم شما هم با نظراتون توی بهتر شدن کارمون کمکمون کنین الانم کلی مطلب دارم که نمیدونم کدوم و برای امروز بزارم راستی ازین به بعد هر روز وبلاگ بروز میشه یه روز توسط من یه روز مینا جون
دوستون دارم گلایه



بهشت و دوزخ
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : «اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند».
مرد ثروتمند خنديد و گفت : «به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »
كارگران يكصدا گفتند :« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم».
مرد دارا گفت :« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم »
مسيح گفت :«بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند »
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد
اینم یه عکس و مطلب زیبا از طرف دوستم امیر ببخشید دیر شد
داره از دستهای تو
خون می چکه انگاری قلب من که زره زره میچکه
این وصیّت یک مرد
عاشقه تیر خلاص تو بزن عاشق کشی ات مبارکه
بمونم یا نمونم از ته چشمات می خونم که یک
عاشق زیادیم
تو دست های تو زندونم
بمیرم یا نمیرم من به چه
عشقی زنجیرم
این دل تیکه پاره از کی باید پس بگیرم
تو
عشق تازه تر می خوای تو عشق بی خطر میخوای
فرقی برات نمیکنه یک سایه پشت سر میخوای
دست منو ول کن ای نا رفیق
از تو بدم میاد ولی خاطر هام دوستدار م تو همون
عشق اولی
با نهایت تاسف باید اعلــــام بکنم صبح خروس خون که بشه این دلُ اعدام میکنم
می خواهم که باورت بشه این لاف
عاشقانه نیست
به هر که میخواستی بگو طرف دیگه دیونه نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط : گلایه
یکشنبه 12 شهریور1385
سلام
من و مینا یه چند روزی نمیایم دلمون براتون تنگ میشه اما این یه فرصت برای فکر کردن
امروز انگار دوباره متولد شدم میدونین یه تصمیم با حال گرفتم کاش هممون ازین تصمیما بگیریم حالا میخوام براتون تعریف کنم
امروز خونه تکونی کردم دو جارو یکی ذهنم و یکی قلبمو وای نمیدونین چه حس خوبی دارم حس یه پرنده که بعد سالها از قفس ازادش کردن واقعن ما خودمون واسه خودمون مایه ی عذاب میسازیم میدونین کافیه بفهمیم اونی که رفته با پای خودش اگه با همون پاها بر نگرده لیاقت خونه ی قشنگ دل مارو نداره اصلا چرا ما باید یه عمر خودمونو ناراحت کنیم لحظه های خوب و از دست بدیم بدون اینکه به جایی برسیم اونم برای کسی که حتی ارزش فکر کردن و نداره میدونین به قول داداشم قلبامونو هر چند وقت یه بار یه فرمتی بکنیم بد نیست بیاین تمام ادمای بی استفاده که فقط سرعت زندگیو پایین میارن و فضای زیادی اشغال کردنو از تو دلمون شیفت دیلت کنیم اینحوری زندگی خیلی رنگش زیبا تر میشه جدی میگم .حالا میخوام با یه مطلب زیبا از کارو تمام گذشترو بندازم تو سطل زباله بشم همون گلایه ی قبلی بدون هیچ درد و غصه ای اینم برای اونی مینویسم که فقط یه مشت ادعا ی پوشالیه
«
اخرین نقطه»
هر بار که مرا میدید،ساعت ها گریه میکرد!اخرین بار که به سراغم امد،دیوانه وار میخندید!وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید،با طعنه گفت:«تعجب نکن که چرا میخندم من ان زن سابق نیستم!بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم !...»
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت !!!با طعنه گفتم :«بنا بود گریه نکنی.پس این قطره اشک چیست؟» اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :«این؟ این قطره اشک نیست !نقطه است میفهمی؟(نقطه)!این اخرین نقطه ایست که به اخرین جمله ی اخرین فصل کتاب ایمانم،بعشق مردان،گذاشتم!من دیگر بهیچ چیز مردان ایمان ندارم جز.... به یکپارچگیشان در نامردی!....
کارو
با عرض پوزش از اونهایی که اگر هم مردن ابروی نامشان را حفظ کرده اند و چه بسا دختران و زنانی که انها هم در عشق نا رو میزنند کاش حرمت این مقدس ترین احساس بشری را نگاه میداشتیم
فدای لحظه های پر از تنهاییتون گلایه
برام دعا کنین یا حق
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 11 شهریور1385
این رو در جواب او دوستی می گم که گفتن چرا همش شعر می نویسید باید بگم که
ما خودمون هم دوست نداریم که همش براتون از شعر و ترانه بگیم ولی چه کنیم که ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته
با ترانه است که خود را به دیروز و امروز و همیشه جهان سنجاق می زنی ترانه کمی اگسیژن به خانه ات می اورد
ترانه یعنی ارشیو خاطره ها ترانه یعنی تقویم روز شمار و بقض شمار سرزمین ها ! ترانه یعنی حافظه ما بازم بگم یا قانع شدی ولی ما بازم سعی خودمون
رو می کنیم که مطالب متنوع تری بنویسیم.
میخوام بهتون یه حال سنگین بدم

لالا لالا گل پونه
بی خوابی در خون بچه هایی هم چون ماست.بی خوابی حرفه جوانی همچون ماست.بی خوابی چیزی است که بزرگترها را اذیت می کند.
بی خوابی را فقط ما می فهمیم و دار و دسته مان.ما می خواهیم از بی خوابی بنویسیم و بگوییم چگونه می شود افراد را بی خواب کرد.
بی خوابی پدیده عجیبی است.ادم بزرگها ان را نمی فهمند برای همین به ما می گویند(( بچه خواب نفله کن))
اما این راهها برای بد خواب کردن است:
1-ظهرها که همه خوابند و شما بیدارید ادای جیرجیرکها را در بیاورید.جیرجیرک صدایش شنیده می شود اما خودش دیده نمی شود.
2-تا می توانید راه بروید. قدمهایتان را طوری بردارید که از زمین و در و دیوار صدای خش خش بیاید.
3-صدای تلویزیون را کم کنید.در حد پچ پچ اما یک دفعه کنترل از دستتان در برود و برای چند ثانیه صدای تلویزیون را برای چند ثانیه
تا اخر بلند کنید.
4-صدای قیژ قیژ در بیاورید.هر دری می تواند باشد.در اتاق در کمد در یخچال و.......
5-بالای سر کسی که خوابیده روزنامه و مجله ورق بزنید و یا با ان صدای خش خش تولید کنید.
6-بالای سر فرد خوابیده سیب گاز بزنید و قرچ قرچ بجوید.
7-اگر نمی ترسید هر چند وقت یک بار چند سوال فنی و الکی از خوابیده محترم بکنید.
8-تلفنها را از پریز نکشید صدای تلفن خوب است.
9-مگس ها را از اتاق بیرون نکنید پرواز مگس زیباست.
10-کولر را انقدر زیاد کنید که اتاق یا خانه با سیبری فرقی نداشته باشد و یا کولر را خاموش کنید که خانه گرم گرم شود (بستگی به سلیقه خوابیده محترم دارد)
11-می توانید از حشرات موزی هم استفاده کنید (وجود هر گونه مورچه ملخ سوسک در کنار ان خوابیده محترم)
12-ارزو کنید ان روز همسایه ای نمکی ای پستچی ای و یا حتی یک نفر اشتباهی در بزند.
13-به جز قیژ قیژ در در موارد حساس کوباندن در به صورت شتلق هم به درد بخورد.
14-اگر واقعا می خواهید بچه بدی باشید و از ان خوابیده نمی ترسید کف پایش را قلقلک بدهید.
15-روی صورتش نقاشی کنید.
16-با تلفن صحبت کنید یکی از دوستان قدیمی را گیر بیاورید و وقتی همه خوابند بلند بلند صحبت کنید و احوال دیگر دوستانتان را جویا شوید.
17-این را هم برای خود شیرینی است هم خوابی چادری ملحفه ای و یا پتویی را روی خوابیده بیندازید طوری که که ناگهان بیدار شود وزحمات شما را
ببیند گذاشتن بالش زیر سر هم همین خاصیت را دارد.
18-امروز باید بچه منظمی باشید اتاقها را مرتب کنید اشپزخانه را جمع جور کنید ظرفها را بشویید و با خودتان اواز بخوانید.
19-زیر لب از اینکه خوابتان نمی برد شکایت کنید بخصوص در بالای سر خوابیده.
بچه بدی بودن کار سختی است و بد خواب کردن از ان سخت تر .باید تمرین کنید بعد از ان عملیات چگونه خود را مخفی کنید و در معرض دید قرار نگیرید.
باید بدانید که بد خواب کردن تا چه اندازه می تواند موثر و لذت بخش باشد.نباید فراموش کنید که ویژگی های فرد مورد نظر شما می تواند سرنوشت ساز باشد قبل از هر کاری باید فرد مورد نظر را باید شناخت و یادتان باشد در این بیدار باش شما هیچ تقصیری ندارید چون همه می دانیم ظهر ها وقت مناسبی برای خواب نیست.
mina_bi_yar@yahoo.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 11 شهریور1385
سلام
نمیدونم چی بگم اما نادیا جون اگه من جای تو بودم یا با دوستم رابطمو به هم میزدم یا ازش میخواستم که درین باره باهام حرف نزنه به هر حال دوستت دیگه رودرواسی که باهاش نداری میدونی من حس میکنم یعنی حدس میزنم که زمینه ی عذاب کشیدنتو و به یاد اوری گذشته هارو خودت فراهم میکنی یعنی یه جورایی خودتم می خوای که ازون با خبر باشی
منم مثل تو بودم و برای اینکه حتی کوچیک ترین خبری ازش داشته باشم هر کاری میکردم حالا شاید من اشتباه کنم اما عزیزم این دست خودمونه و مطمعن باش اگه خودت بخوای میتونی تمام راها رو ببندی یا اینکه اگه هم خبری ازش شنیدی اونقد خودت و عذاب ندی و با تلقین یا هر چیز دیگه ای خدتو اروم نشون بدی و سعی کنی برات مهم نباشه بزار ازون عشق فقط یه رویای دور بمونه مینا هم میگه گور بابابی عشق حالتو بکن تو این دو روز دنیا...
گلایه
gelaye_naz@yahoo.com

صبره سنگ
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم نيز ميگفتم
ليک با انده و با تديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود ماندم
ظلمت زندان مرا ميکشت
باز زندان بان خود بودم
ان من ديوانه ی عاصی
در درونم هاي و هو ميکرد
مشت بر ديوار ها ميکوفت
روزنی را جوستجو ميکرد
در درونم راه ميپيمود
همچو روحی بر شبستانی
بر درونم سايه مي افکند
همچو ابری بر بيابانی
ميشنيدم نيمه شب در خواب
های هاي گريه هايش را
در درونم گوش ميدادم
درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خويش
از چه رو اینگونه گريانی
از درونه گريه مينليد
دوستش دارم نميدانی?
بانگ او ان بانگ لرزان بود
کز جهان دور بر ميخواست
ليک در من چو مي پيچيد
مرده ای از گور بر ميخواست
مرد ای کز پيکرش ميريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلبه من در سينه ميلرزيد
مثل قلب بچه اهو ها
در سياهی پيش ميآمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديک تر ميشد
ورته ی تاريک لذت بود
مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنیا ها
باز هم تصويری قبار آلود
زان شب تاريک شب ميعاد
زان اطاق کوچک سرشار
از سعادت هاي بی بنیاد
در سياهی دستهاي من
ميشکفت از حس داستانش
شکل سرگردانی من بود
بوي غم ميداد چشمنش
دست ها مان در سیاهی ها
قلب هامان ميوه های نور
يک دگر را سير ميکرديم
با بهار باغهاي دور
مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم کدامينم
ان من سرسخته ديروزم
يا منه مقلوب ديرينم؟
بگزرم گر از سر پيمان
ميکشد این غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزی به ديدارم
فروغ فرخزاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط : گلایه
جمعه 10 شهریور1385
چشم فونتم و عوض می کنم


در روزگاران پيشين . آنگاه كه اولين لرزش صدا بر لبانم جاري شد .بر فراز كوهي مقدس رفتم . با خدا اينگونه سخن گفتم:
پروردگارا .من بنده ي توام .قدرت و اراده ي پنهان تو . قانون من است و من همواره فرمانبردار تو خواهم بود.
اما خدا هيج جوابي نداد و چونان طوفاني عظيم گذر كرد.
پس از هزار سال . بر بلنداي كوه مقدس قدم نهادم و دوباره خداي را اينگونه سخن گفتم:
پروردگارا من آفريده ي توام .مرا از گل سرشتي و تمام هستيم از توست.
و خدا هيچ پاسخي نگفت .اما چون هزار بالي شتابان گذست.
هزار سال بعد بلنداي كوه مقدس را صعود كردم وباز خداي را چنين ندا دادم:
اي پدر من فرزند توام .با شفقت و عشق مرا زندگي بخشيدي .من نيز با عشق و پرستش وارث پادشاهي تو خواهم شد.
و خدا چيزي نگفت و چونان مهي كه تپه هاي دوردست را ميپوشاند دور شد.
پس از هزار سال آن كوه مقدس را بالا رفتم خداي را اينگونه گفتم:
اي خداي من.اي آرزوي من و انجام من.ديروز توام و تو امروز مني من ريشه ي تو در زمين و تو گل من در آسماني و ما در نگاه گرم خورشيد رشد خواهيم كرد.
پس همان لحظه خدا به سويم خم شد و به آرامي عباراتي شيرين و دلنشين در گوشم نجوا كرد و همانگونه كه دريايي.جويباري ضعيف را بر خويش ميكشد مرا در خود پذيرفت.
و هنگامي كه دره ها و دشت ها را فرود مي آمدم خدا نيز آنجا بود
میمیرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو
بدون چشات
رفتی از برم
تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
ارزومه که
نمی دونستی که من می میرم برات
میمرم برات
عاشقم هنوز
نمی خواستی که بمونی و بسوزی
به ساز دلم
گفتی من می رم
نمی خواستی بری تا فردا ها
اره خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها
سفرت بخیر
اگه میری از اینجا تک و تنها تا
یک شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه
به یک دونیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی زمن می تونی
دوباره بساز
از دلی شکسته و خسته تو باز برو
نمی خام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خام ازت
نمی خوام مثل یک شمع بسوزی تا تموم بشی
برو تا بزرگی
می خوام که فقط ارزوم بشی
ارزوم بشی
لبانت:به ظرافت, شهد شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از ان سود می جوید تا به صورت انسان در اید
و گونه هایت :با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند و سر نوشت مرا که شب را تحمل کرده باشم بی انکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
و چشمانت راز اتش است
عشقت پیروزی ادمی است هنگامی که به جنگ تقدیر می رود
و اغوشت اندک جایی است برای زیستن اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی اسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها اغاز می شود و انسان با نخستین درد طوفان در رقص عظیم تو به به شکوهمندی نی لبکی می نوازند
و ترانه رگ هاییت افتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب برایم که کوچه های شهر حضور مرا در یابند
و دستانت اتشی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود
مینا
mina_bi_yar@yahoo.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط : گلایه