یکشنبه 30 مهر1385
قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکن

نرگس چشمان مستت در تاریکی شب همچون شعله شمعی تمام تنم را می سوزاند و تو با
اشک های گرم و معصومانه ات گل پژمرده ی رخسار مرا آبیاری می کنی امشب نیز قطره اشکی
در فراقم بفشان تا شاید دوباره عطر یاس گیسوانت را ببوسم و لبخند زیبایت را پاسخ دهم آنروز
که تو از کنارم رفتی بدترین روز عمرم بود تو رفتی و من اشک می افشاندم و ناله ی سردی را
زمزمه می کردم تو مانند شهابی در آسمان آبی عشقم درخشیدی و رفتی و رفتی و رفتی

قصد من از نوشتن این جک ها بی احترامی به هیچ قوم و قبیله ای نیست فقط می خواستم برای لحظه ای هر چند کوتاه بتونم باعث شادی شما بشمو چاکر همه مردم ایران هستم و در اخر برای همه مردم از خدا روزی مریم قصر اسیه تقوای حسین قلب خدیجه دوستی فاطمه جمال یوسف ثروت قارون حکمت لقمان ملک سلیمان صبر ایوب عدالت علی حیای زینب عمر نوح و محبت اهل بیت رسول الله را می خواهم
*-لوره با ترکه می رن مکه داشتن به شیطون سنگ می زدند یک دفعه ترکه می گه من سنگم تموم شود لوره میگه کم نیار فحش بده
* زنهایی که فکر می کننذ برای به دست اوردن دل شوهراشون باید فقط به شکم انها برسند یک کم سطح بالا فکر می کنند.
*-ترکرو با فیلم سوپر می گیرن می پرسن این چیه ؟حول می شه می گه پشت صحنه عروسیه خواهرمه.
*-به ترکه می گن تاحالا چین رفتی می گه اره می گن اگه راست می گی اسم یک کوچشو بگو می که کوچه شهید بوروسلی
*-ترکه سوار سمند میشه زنه می گه درب خودرو باز است ترکه می گه بستمش بیا بیرون جیگر.
*-قزوینیه زنگ در خونشو پایین می زاره روش می نویسه نامردی اگه با پا زنگ بزنی .
*-یک ترکه تو چشمش اشغال می ره ساعت نه می ره دم در وا می ایسته
*-به لره می گن جوراب بپوش ترک های پات خوب بشه می گه این همه سال شورت پوشیدیم ترک به این بزرگی خوب نشد.
*-خطبه عقد رشتی ها :النکاح سنتی بعد کیف امتی...........
*-ترکه به دختر زیبایی رسید گفت ببخشید شما را مادرتون زاییده ؟ جواب داد بله مگه شما را مادرتان نزاییده ؟گفت چرا ولی در مقابل شما مادر من ریده.
*-ترکه به دختره می گه یک بوس می دی دختره می گه نه ترکه می گه واسه خودت گفتم من که زن دارم
شاد باشید
(نا مردی نظر ندی*)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط :
پنجشنبه 20 مهر1385
سبدی از عشق
نمی بخشمت به خاطر .... تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي.... نمي بخشمت .... بخاطر.... تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي نمي بخشمت .... بخاطر دلم كه شكستي .... .. بخاطر احساسم كه پرپر كردي... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ... نمي بخشمت....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك کردی

سهمم از عشق از اين درد سر وامانده /
رد پايست که بر ساحل شب جا مانده
، دست کم کاش به پا بوسي باران مي رفت / اين نم اشک که در حسرت دريا مانده
شور شبگردي باران و شب و شيدايي/ ذره اي زان همه در ذهن تو آيا مانده
در هيا بانگ هوسهاي دروغين بانو/ کلبه ي عشق در اين دهکده برپا مانده
اين حوالي همه از قصه ي ما بو بردند/ سهمم از عشق دلي بود که رسوا مانده

کنار ثانیه ها هنوز رد پای عشق ایا جاریست؟یا مٌرد ان احساس اسطوره ای فرهاد؟دیده ای مجنون دیگری ایا؟یا که شیرین زن شیدایی تو؟لیلی قصه کدامین شهر است ؟اصل عشق ... نیست بسویش مشتاب که دل از این هوس تو به تنگ امده
دوستاره لحظه های با تو بودن گلایه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 15 مهر1385
این وبلاک در دست تعمیر میباشد ........ اگه خدا بخواد و درست بشه که هستیم در خدمتتون وگر نه با یه نام دیگه و یه ادرس جدید دوباره بر میگردیم


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط : گلایه
پنجشنبه 6 مهر1385
بالا ترين شكست ها به وسيله ي بمب هاي اتم است ولي شكست بالاتر از آن شكستن غرور است

داستانهای کوتاه کوتاه کوتاه
ان سوی پنجره
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختتش بنشیند تخت او در کناهر پنجره اتاق بود اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد انها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر خانواده خانه سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشت و تمام چیزهایی را که می دید برای هم اتاقی اش توصیف می کرد بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در اب سرگرم بودند درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیشش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد روزها و هفته ها سپری شد یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی پای انها اب اورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با ارامش از دنیا رفته بود پرستار بسیار ناراحش شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که ان مرد را از اتاق خارج کنند مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد ان مرد به ارامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد با لاخره اومیتوانست این دنیا را با چشمان خود ببیند او در عین نا باوری او با یک دیوار مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و یا حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده که چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد ان مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را هم ببیند

مرد_
اهای خوشگل عاشق اهای عمر دقایق
اهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق
زن_
اهای مرد دیوونه اهای سرمشق عاشق
ببین خوشگل عاشق چه جوری برات می خوونه
_
اهای ای گل شب بو اهای گل هیاهو
اهای طعنه زده چشم تو به چشم های اهو
_
اهای صیاد اهو بازم بیا به این سو
ببین پای منو بستی به زنجیر عاشقونه
_
من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق چرا برات زیادم
_
دلم ازت گرفته گل غصم شکفته
ولی حرف های نازنینت از یادم نرفته
منم دل به تو دادم بیا نبر زیادم
ازت دل نبریدم بیا برس به دادم
_
اهای صدای گیتار ای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستام نزاری خدانگهدار
_
ببین شکسته گیتار اهای عکس رو دیوار
بیا پیشم بمون به من نگو خدانگهدار
_
دلت یاس پر احساس اهای مریم نازم
تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم
_
دلم بسته به احساس تو ای عاشق نازم
تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم
_
برات ترانه سازم تو اهنگی بسازم
بیا برات می خوام از این صدا قفس بسازم
_
برات ترانه سازم تو اهنگی بسازم
بازم می خوام با تو تو اون قفس خوونه بسازم
رازهای شخصیت شما از زبان گلهای تولدتان
برای دیدن فال روی ادامه مطالب کلیک کنید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط :
پنجشنبه 6 مهر1385
پاییزی باشید
سلام به همه 
دو تا تبریک ویه عذر خواهی
... تبریک برای پا گذاشتن زندگیمون توی فصل زیبای نارنجی رنگ پاییز، فصل تولد زندگی کاری فصل تلاش. امیدوارم به خوشی بگزرونینش و روزاتون مثل خودش پر رنگای شاد باشه وتبریک ،تبریک ،تبریک برای رسیدن ماه پر از فیض رمضان انشا ا... هممون استفاده ی کافی رو ازین ماه ببریم و به اون تنها وسیله ای برای رسیدن به تناسب اندام نگاه نکنیم در نظر من این ماه یه امتحان برای اندازه گیری صبر و استقامتمون برای دست کشیدن از لذایذ دنیایی.امیدوارم نمودار این ازمون الهی ما به انچه خواست خداست نزدیک تر باشه و حالا یه معذرت خواهی از همه ی شما که بد قولی کردم و نتونستم توی این مدت وبلاگ رو اپ کنم یه سفر برام پیش اومد ..... اما باز اومدم
و این پست برای رسیدگی به انتقادات شماست

موضوع وبلاگ ما ادبی پس انتظار نداشته باشید بحث علمی داشته باشیم
میتونید برای استفاده از موضوعات دیگه به وبلاگ ها و سایت های دیگه مراجعه کنید و همچنین یه دوستی گفته بود به نقد شعر بپردازیم بازم متاسفانه من توی این زمینه اطلاعاتی ندارم که بخوام نقدی به شعر داشته باشم اما احساسی بودن وبلاگ به خاطر فضای ادبی اون و دست ما نیست ما هم سعی میکنیم کمی ازون کم کنیم ولی مگه شعر و ادب به دور از احساسم میشه ولی بازم باشه سعی میکنیم کمتر در مورد موضوعات عاشقانه و شکست های عشقی صحبت کنیم و کنار شعر مطالب دیگه هم بذاریم ولی کل موضوع رو نمیتونیم عوض کنیم
دوستار همه ی شما

از طرف دوست گلمون امین که همیشه با نظراتش کمک بزرگی برای ماست:
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميرهادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط : گلایه