سه شنبه 10 مهر1386
خداحافظ همين حالا

سلام
این آخرین دلتنگی من توی این وبلاگه. بعد این همه مدت اومدم که بگم دیگه نمیام . یه وقتایی یه کسایی میان توی زندگیت که به خاطرشون باید از چیزایی بگذری که یه روزی دل بستشون بودی ، ولی ارزشش و داره ، ارزش اینکه بگذری حتی از خودت به شرط اینکه ازت نگذره. اگه اثبات حقیقت بزرگ دلم اینجوری ممکنه ، باشه من میگذرم از همه چیم،از این وبلاگ ،از دوستام ، از دلتنگیام ، از همه ی همه ی وابستگیام از هر چی که اون بخواد ، جز عشقم. از همه چیم میگذرم حتی از خودم ولی به قیمت یه عمر خوشبختی پوشالی که دیگران میگن از عشقم ، ازون نمیگذرم. فکر میکردم بهش ثابت شده که چقدر برام عزیزه و مهم ولی انگار هنوز باور نکرده . دارم میرم ولی پشیمون نیستم شاید اینجوری بهتره. برام دعا کنید برای من و دلم و یه
مشت دلتنگی زندگیم.
خداحافظ (مينا).........
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط : گلایه
دوشنبه 29 مرداد1386
به زودی بر میگردیم
سلام به تمام دوستای گلم
میدونم زیادی بدقولی کردم خیلی دیر شده برای اپ کردن
ممنون که توی این مدت فراموشم نکردین
اما به زودی بر میگردم و یه دست حسابی به سر و گوش وبلاگ میکشم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط : گلایه
یکشنبه 15 بهمن1385
السلام علیک یا اباعبد الله

بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم ، کاری کرده پیش تو من رو سیاهم ، از خجالت بسته نگاهم ، درونم میسوزه از سوزش آهم ، یاد گرفتاریم میفتم یاد اون لحظه ای که میبرنم ، به یاد غسل و کفـــنم ، یاد فشار قبرم و فریاد زدنم ، یاد عذاب و بدنم ، یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سوال کنن ، یاد ساکت شدنم ،یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم ، که بگو خدات کیه؟ قبلت کجاست؟ چیه کتا ب تو ؟ اسم پیمبَرت و بگو؟
کمکم کن نمونه جوابم توی گلــــــــــو...
تو سوال اولی بگم علی دیگه هرچی که بگن ، بگم حسین
دینــــــــم ، روحم ، خونــــــــــــم ،عشـــــــــقم ،
اول ،آخر ، قبلـــــــه ، مکـــه ، زمزم ، صفا
کعبه
حسین
دینم
زینب و حسین
قِبلم
قِبلم
بین الحرمین
سینه زن تو وقتی که میخواد بمیره
دمِ آخر دَم میگیره ، اگه بگن حالت چطوره؟
میگه دلم چشم به راه مقدم حضرت امیر
آخه شنیدم موقه ی مردن ، تو میای پا میزاری روی سرم
خودت نگفتــــــــــــــی که میام با پدرم ؟
با حسنم برادرم ؟ منتظرم باش که میام با مادرم ؟
اگه اومدی بالا سرم
یه بار بگو به مادرت این بیچاره نوکرته
بگو به بابات این غلام قمبرته
بگو به امام مجتبی این دیونه گریه کن مادرم و مست تو و خواهرم
به مادرت بگو که این بنده اگر ناسپاس
ولی دل داده ی عطر گل یاس
تو عاشقی هرچی میدونه معلم عشقش
عباس
عباس
عباس
اگه بخوام حسم و بگم شاید فکر کنین دارم شعار میدم شاید خیال کنیـن دروغ میگم ولی به زیبایی این روزا وجودش و حضورش و حس کردم انگارصاحب عزا خودش حضور داشت و ناظر مجالس بود.
ما(مینا & گلایه) تمام مدت روز عاشورا رو با هم بودیم از صبح تا ساعت 12 شب واسه همتونم دعا کردیم آش هم زدیم روی شله زردای نذری رو تزیین کردیم ته دیگ شله زرد و خوردیم ، چایی بردیم ، تازشم شبشم رفتیم شام غریبان شمع روشن کردیم گریه کردیم دسته های سینه زنی و نگاه کردیم غذای نذری خوردیم . و از همه مهم تر دل همتون بســــــــــــــوزه رفتیم حرم امام رضا کلی دعا خوندیم خیلی خوب بود خیلی حا ل داد . همتونم دعا کردیم البته . خیلی خوب بود
اون روز شد یه خاطره یه خاطره ی فراموش نشدنی ....
بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کربُبـــَـــــــــلا
بوی عنبر،خنجر روی حنجر، کربُبـــــــــَـــــلا
بوی احمــــــــــــد شیش ماه و اکبـــر کربُبــــــَـــــــــلا
بوی لاله ،دختر سه ساله ، خدای الاله کربُبــــــَــــــــــلا
بوی دود و صورت کبــــــــود و کربُبـــــــــَـــــــلا
اینم عکسایی از شور و حال حسینی. ببخشین تار اخه اینا در حال حرکت بودن نمیشدم بگم واستین عکس بندازم اینه که تار شد....
دختر کوچولوی نازی که من و یاد دختر سه ساله ی عاشورا انداخت

مردم همه دور تا دور خیمه ها به یاد حسین رفع تشنگی میکردن
اینم پوستر زیبای ساقی کربلا
خواستم بازم عکس بزارم ولی باشه واسه بعد خیلی شلوغ شد امیدوارم خوشتون اومده باشه کربلاییاش صلوات یادتون نره
راستی قابل توجه همه ی دوستان 17 بهمن ماه سالروز تولد مینا جونشونه اگه هدیه تدارک دیدین میتون به ادرسشون بفرستین از نظر من بلامانعه و با توجه به همزمانی این روز فرخنده با ماه محرم متاسفانه نه میتونیم جشن بگیریم نه وبلاگ و چراغونی کنیم فقط از طرف همه یه بــــــــــــــــــــــوس گنده از لپش میگیرم من و از همین جا بهش تبریک میگم و میگم که بهترین دوستم و مثل خواهر نداشتم دوسش دارم انشا الله خوشبخت باشه
دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم مینای گلم تولدت مبارک
این گل و تقدیمش میکنم به تو

التماس دعا (دوستانه)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط : گلایه
جمعه 22 دی1385
خداحافظی
(این عکس من و مینای داریم میریم )

سلام
ملت بی کاره نه؟چرا این دولت به فکر کار واسه این جونا نیست
؟به خدا من موندم ها
اینجا ما نشستیم تو وبلاگمون به کسی کار نداریم یکی می یاد میگه عاشقت شدم فردا میگه سر کارت گذاشتم اون یکی میگه چرا عاشق شما میشن مگه شما چی کار میکنین یکی میگه شما فاسدین(خوب بیرون از یخچال هر شیرینی فاسد میشه)
یکی میگه خونه خال میری
اون یکی پیشنهاد دوستی میده... بابا به پیر به پیغمبر ما این وبلاگ و تفریحی ساختیم اول به خاطر اینکه یکی از کارای کلاسیمون بود نمره داشت بعدم که جدی شد و ادامه دادیم تا الان. واقعا بعضیا شعورشون قد یه موش کورم نیست میان توی وبلاگ یک مشت چرت و پرتی رو نثار روح ما میکنن بابا من که به شما کاری ندارم که؟
شما همینقدر جرات ندارین که اسمتونو بنویسین برای ما کسی که برای معرفی خودش جسارت نداره و نامی نداره وجود خارجی هم نداره چه برسه به صلاحیت اظهار نظر.
ببینید من به عنوان مدیریت از همین جا از پشت همین بلندگو با صدای بلند داد میزنم که همتون بشنوین اون اخریام گوش کنن ساکت میخوام بحرفم
:« این وبلاگ در صدد اشنایی با دوستای جدید و گفتن حرفای دل ما به شماست و شنیدن درد دلاتون اگه کسی به هر دلیلی از وبلاگ ما خوشش نمیاد هیچ اجباری وجود نداره میتونه نیاد ولی اگه اومد دید یه جا هست که میتونه حرفشو بزنه جو گیر نشه هر مزخرفی رسید تایپ کنه.من برای اونایی که نمیتونم کمکشون کنم دعا میکنم فقط».
قسمت نظرات ما در وبلاگ یک مشت دلتنگی به نام «درد دل یک دوست» ببینید در در دل یا نظر اما فقط مربوط به وبلاگ میشه و مطالبش. اگه خرده برده ی دیگه ای دارین حسابای شخصیتونو میتونید به ادرس ایمیل ما بفرستید یا برامون اف بزارید فحشی حرف زشتی پندی اگه دارین فقط اف یا میل بزارید توی قسمت نظرات فقط نظر بدبد ممنـــــــــــــــــــــــــــــــون
راستــــــــــــــــــــی
ما یه مدت نمیایم دیدم همه بچه ها دارن اعلام میکنن ما هم بگیم .هم به خاطر امتحانا هم به خاطر اینکه دلتون برامون تنگ شه نمیایم تا 15 بهمن
ها یک موضوع دیگه من و مینا جون از اظهار لطفتون ممنونیم همتونم دوست داریم
البته اونایی که مهربونن نه اونایی که هی حرف زشت میزنن بهمون راستی ما که میریم فراموشمون نکنین ها
مگــــذار که یاد مارا طعـــــــــم تلخ ایــــن حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هرانکه از دیده برفت
ما هستیم بر میگردیم اینم ایمیلامون خواستین فحش بدین یا کاری شخصی با یکیمون داشتین با اینا تماس بگیرین
Gelaye_naz@yahoo.com گلایه جــــــــــــون
Mina_bi_yar@yahoo.com مینا جـــــــــــــون
خواهشن حرفای خصوصیو بذارین خصوصی جواب بدیم اینجوری بهتره خیلی حرفیدم تا حالا اینقد حرف نزده بودم ما قبلا ماهی 2 بار آپ میکردیم ولی به خاطر امتحانا فعلا نمیایم تا 15 بهمن برامون دعا کنین

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 15 مهر1385
این وبلاک در دست تعمیر میباشد ........ اگه خدا بخواد و درست بشه که هستیم در خدمتتون وگر نه با یه نام دیگه و یه ادرس جدید دوباره بر میگردیم


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط : گلایه
پنجشنبه 6 مهر1385
پاییزی باشید
سلام به همه 
دو تا تبریک ویه عذر خواهی
... تبریک برای پا گذاشتن زندگیمون توی فصل زیبای نارنجی رنگ پاییز، فصل تولد زندگی کاری فصل تلاش. امیدوارم به خوشی بگزرونینش و روزاتون مثل خودش پر رنگای شاد باشه وتبریک ،تبریک ،تبریک برای رسیدن ماه پر از فیض رمضان انشا ا... هممون استفاده ی کافی رو ازین ماه ببریم و به اون تنها وسیله ای برای رسیدن به تناسب اندام نگاه نکنیم در نظر من این ماه یه امتحان برای اندازه گیری صبر و استقامتمون برای دست کشیدن از لذایذ دنیایی.امیدوارم نمودار این ازمون الهی ما به انچه خواست خداست نزدیک تر باشه و حالا یه معذرت خواهی از همه ی شما که بد قولی کردم و نتونستم توی این مدت وبلاگ رو اپ کنم یه سفر برام پیش اومد ..... اما باز اومدم
و این پست برای رسیدگی به انتقادات شماست

موضوع وبلاگ ما ادبی پس انتظار نداشته باشید بحث علمی داشته باشیم
میتونید برای استفاده از موضوعات دیگه به وبلاگ ها و سایت های دیگه مراجعه کنید و همچنین یه دوستی گفته بود به نقد شعر بپردازیم بازم متاسفانه من توی این زمینه اطلاعاتی ندارم که بخوام نقدی به شعر داشته باشم اما احساسی بودن وبلاگ به خاطر فضای ادبی اون و دست ما نیست ما هم سعی میکنیم کمی ازون کم کنیم ولی مگه شعر و ادب به دور از احساسم میشه ولی بازم باشه سعی میکنیم کمتر در مورد موضوعات عاشقانه و شکست های عشقی صحبت کنیم و کنار شعر مطالب دیگه هم بذاریم ولی کل موضوع رو نمیتونیم عوض کنیم
دوستار همه ی شما

از طرف دوست گلمون امین که همیشه با نظراتش کمک بزرگی برای ماست:
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميرهادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط : گلایه
سه شنبه 28 شهریور1385
داستان
سلام دوستای گل خودم .

راستش این مطلب یه مطلب اشتراکی که نویسندشم خودمونیم

نظر بدین بهمون تا ببینیم دوست دارین

براتون داستان مخصوصن داستان های بلند و سریالی بزاریم یا نه

نظرتونو در مورد این نوشته و داستان هم بگین فدای همه ی شما
مینا و گلایه

شب های رویایی
یادت می اید ان شب های رویایی
بودم غرق ان دو چشمان دریای
ماند از ان شب ها بر لب ها داغ حسرت
هر شب در خوابت می بینم که می ایی
اگرم شده تا به قیامت به امید وفای تو باشم
به خدا ندهم به دو عالم نفسی که برای تو باشم
شب من شب تو شب مهتاب اثری زنگاه تو دارد
تو بمان تو بدان که وجودت دل و دیده به راه تو دارد
دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد
نگذر دگر از دل زارم که امید پناه تو دارد
چشمت می خواند مرا عاشق می داند مرا
ترسم این عشق نهان در خون غلتاند مرا
این ترانه را چه ریبا می نواختیم و شادمانه با هم می خواندیم ....
چشمان تو بود، نگاه من؛ صدای تو بود و اشتیاق گوش های من. درست از همان روز اول ... نه.... قبل تر، از همان نگاه اول دلم خبر این واقعه را به سرتا سر وجودم داد
و با لرزشش همان شدم که می ترسیدم و عشق ان شیطان دوست داشتنی به سراغ دل من هم امد و لبخند مهربانت اتش وجودم را شعله ور تر کرد و من در اتش ان احساس
پنهانی می سوختم ...
یادت هست .... اولین جرقه در نگاه تو به قلبم فهماند که تو هم گرفتاری گرفتار این زنجیر طلایی دوست داشتنی ان نگا ههای دزدکی و سرخی شرم بر صورت ماهت
....چقدر زیبا بود ان لحظه که تو هم مرا .....وای حتی حالا یاد ان روزها ضربان قلبم را به شماره می اندازد چقدر خوشحال بودم که احساسم یک طرفه نیست
و ان روز جسارت گفتن این راز را به الهه ی زنگی ام پیدا کردم و تو چه سخاوتمندانه میزبان عشقم شدی و دست هایمان پلی شد برای رسیدن دلهامان........
افسوس باز هم تقدیر دست به گریبان عاشقان شد و چه ظالمانه دست های من در سیاهی این دنیا تنها ماند و تو مانند یک فرشته پر کشیدی کاش ان روز لعنتی هیچ وقت نمی امد
کاش تنها نمی رفتی و تو رفتی و چه کسی می دانست برای همیشه رفتی..... دیگر رمقی در بدنم نمانده، دیگر دردی هم حس نمی کنم؛ اگر دردی هم است برای من زیبا و لذت بخش
است چون دیگر دارم به سوی تو می ایم چون دست های من دیگر طاقت تنهایی ندارد. سلام فرشته قشنگ من .....بدرود زندگی
*******************
این نامه همراه با جنازه پسر جوانی در کنار مزار دخترکی یافتیم که زمانی در عشق زبان زد بودند.و چه زیبا وفادار ماندند حتی بعد از مرگ.و نسل عاشقان وفادار چه اندوه بار رو به انقراض است..
تقدیم به تمام عاشقان.
نویسندگان :گلایه & مینا
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط : گلایه
یکشنبه 12 شهریور1385
سلام
من و مینا یه چند روزی نمیایم دلمون براتون تنگ میشه اما این یه فرصت برای فکر کردن
امروز انگار دوباره متولد شدم میدونین یه تصمیم با حال گرفتم کاش هممون ازین تصمیما بگیریم حالا میخوام براتون تعریف کنم
امروز خونه تکونی کردم دو جارو یکی ذهنم و یکی قلبمو وای نمیدونین چه حس خوبی دارم حس یه پرنده که بعد سالها از قفس ازادش کردن واقعن ما خودمون واسه خودمون مایه ی عذاب میسازیم میدونین کافیه بفهمیم اونی که رفته با پای خودش اگه با همون پاها بر نگرده لیاقت خونه ی قشنگ دل مارو نداره اصلا چرا ما باید یه عمر خودمونو ناراحت کنیم لحظه های خوب و از دست بدیم بدون اینکه به جایی برسیم اونم برای کسی که حتی ارزش فکر کردن و نداره میدونین به قول داداشم قلبامونو هر چند وقت یه بار یه فرمتی بکنیم بد نیست بیاین تمام ادمای بی استفاده که فقط سرعت زندگیو پایین میارن و فضای زیادی اشغال کردنو از تو دلمون شیفت دیلت کنیم اینحوری زندگی خیلی رنگش زیبا تر میشه جدی میگم .حالا میخوام با یه مطلب زیبا از کارو تمام گذشترو بندازم تو سطل زباله بشم همون گلایه ی قبلی بدون هیچ درد و غصه ای اینم برای اونی مینویسم که فقط یه مشت ادعا ی پوشالیه
«
اخرین نقطه»
هر بار که مرا میدید،ساعت ها گریه میکرد!اخرین بار که به سراغم امد،دیوانه وار میخندید!وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید،با طعنه گفت:«تعجب نکن که چرا میخندم من ان زن سابق نیستم!بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم !...»
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت !!!با طعنه گفتم :«بنا بود گریه نکنی.پس این قطره اشک چیست؟» اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :«این؟ این قطره اشک نیست !نقطه است میفهمی؟(نقطه)!این اخرین نقطه ایست که به اخرین جمله ی اخرین فصل کتاب ایمانم،بعشق مردان،گذاشتم!من دیگر بهیچ چیز مردان ایمان ندارم جز.... به یکپارچگیشان در نامردی!....
کارو
با عرض پوزش از اونهایی که اگر هم مردن ابروی نامشان را حفظ کرده اند و چه بسا دختران و زنانی که انها هم در عشق نا رو میزنند کاش حرمت این مقدس ترین احساس بشری را نگاه میداشتیم
فدای لحظه های پر از تنهاییتون گلایه
برام دعا کنین یا حق
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 11 شهریور1385
این رو در جواب او دوستی می گم که گفتن چرا همش شعر می نویسید باید بگم که
ما خودمون هم دوست نداریم که همش براتون از شعر و ترانه بگیم ولی چه کنیم که ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته
با ترانه است که خود را به دیروز و امروز و همیشه جهان سنجاق می زنی ترانه کمی اگسیژن به خانه ات می اورد
ترانه یعنی ارشیو خاطره ها ترانه یعنی تقویم روز شمار و بقض شمار سرزمین ها ! ترانه یعنی حافظه ما بازم بگم یا قانع شدی ولی ما بازم سعی خودمون
رو می کنیم که مطالب متنوع تری بنویسیم.
میخوام بهتون یه حال سنگین بدم

لالا لالا گل پونه
بی خوابی در خون بچه هایی هم چون ماست.بی خوابی حرفه جوانی همچون ماست.بی خوابی چیزی است که بزرگترها را اذیت می کند.
بی خوابی را فقط ما می فهمیم و دار و دسته مان.ما می خواهیم از بی خوابی بنویسیم و بگوییم چگونه می شود افراد را بی خواب کرد.
بی خوابی پدیده عجیبی است.ادم بزرگها ان را نمی فهمند برای همین به ما می گویند(( بچه خواب نفله کن))
اما این راهها برای بد خواب کردن است:
1-ظهرها که همه خوابند و شما بیدارید ادای جیرجیرکها را در بیاورید.جیرجیرک صدایش شنیده می شود اما خودش دیده نمی شود.
2-تا می توانید راه بروید. قدمهایتان را طوری بردارید که از زمین و در و دیوار صدای خش خش بیاید.
3-صدای تلویزیون را کم کنید.در حد پچ پچ اما یک دفعه کنترل از دستتان در برود و برای چند ثانیه صدای تلویزیون را برای چند ثانیه
تا اخر بلند کنید.
4-صدای قیژ قیژ در بیاورید.هر دری می تواند باشد.در اتاق در کمد در یخچال و.......
5-بالای سر کسی که خوابیده روزنامه و مجله ورق بزنید و یا با ان صدای خش خش تولید کنید.
6-بالای سر فرد خوابیده سیب گاز بزنید و قرچ قرچ بجوید.
7-اگر نمی ترسید هر چند وقت یک بار چند سوال فنی و الکی از خوابیده محترم بکنید.
8-تلفنها را از پریز نکشید صدای تلفن خوب است.
9-مگس ها را از اتاق بیرون نکنید پرواز مگس زیباست.
10-کولر را انقدر زیاد کنید که اتاق یا خانه با سیبری فرقی نداشته باشد و یا کولر را خاموش کنید که خانه گرم گرم شود (بستگی به سلیقه خوابیده محترم دارد)
11-می توانید از حشرات موزی هم استفاده کنید (وجود هر گونه مورچه ملخ سوسک در کنار ان خوابیده محترم)
12-ارزو کنید ان روز همسایه ای نمکی ای پستچی ای و یا حتی یک نفر اشتباهی در بزند.
13-به جز قیژ قیژ در در موارد حساس کوباندن در به صورت شتلق هم به درد بخورد.
14-اگر واقعا می خواهید بچه بدی باشید و از ان خوابیده نمی ترسید کف پایش را قلقلک بدهید.
15-روی صورتش نقاشی کنید.
16-با تلفن صحبت کنید یکی از دوستان قدیمی را گیر بیاورید و وقتی همه خوابند بلند بلند صحبت کنید و احوال دیگر دوستانتان را جویا شوید.
17-این را هم برای خود شیرینی است هم خوابی چادری ملحفه ای و یا پتویی را روی خوابیده بیندازید طوری که که ناگهان بیدار شود وزحمات شما را
ببیند گذاشتن بالش زیر سر هم همین خاصیت را دارد.
18-امروز باید بچه منظمی باشید اتاقها را مرتب کنید اشپزخانه را جمع جور کنید ظرفها را بشویید و با خودتان اواز بخوانید.
19-زیر لب از اینکه خوابتان نمی برد شکایت کنید بخصوص در بالای سر خوابیده.
بچه بدی بودن کار سختی است و بد خواب کردن از ان سخت تر .باید تمرین کنید بعد از ان عملیات چگونه خود را مخفی کنید و در معرض دید قرار نگیرید.
باید بدانید که بد خواب کردن تا چه اندازه می تواند موثر و لذت بخش باشد.نباید فراموش کنید که ویژگی های فرد مورد نظر شما می تواند سرنوشت ساز باشد قبل از هر کاری باید فرد مورد نظر را باید شناخت و یادتان باشد در این بیدار باش شما هیچ تقصیری ندارید چون همه می دانیم ظهر ها وقت مناسبی برای خواب نیست.
mina_bi_yar@yahoo.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط : گلایه
شنبه 11 شهریور1385
سلام
نمیدونم چی بگم اما نادیا جون اگه من جای تو بودم یا با دوستم رابطمو به هم میزدم یا ازش میخواستم که درین باره باهام حرف نزنه به هر حال دوستت دیگه رودرواسی که باهاش نداری میدونی من حس میکنم یعنی حدس میزنم که زمینه ی عذاب کشیدنتو و به یاد اوری گذشته هارو خودت فراهم میکنی یعنی یه جورایی خودتم می خوای که ازون با خبر باشی
منم مثل تو بودم و برای اینکه حتی کوچیک ترین خبری ازش داشته باشم هر کاری میکردم حالا شاید من اشتباه کنم اما عزیزم این دست خودمونه و مطمعن باش اگه خودت بخوای میتونی تمام راها رو ببندی یا اینکه اگه هم خبری ازش شنیدی اونقد خودت و عذاب ندی و با تلقین یا هر چیز دیگه ای خدتو اروم نشون بدی و سعی کنی برات مهم نباشه بزار ازون عشق فقط یه رویای دور بمونه مینا هم میگه گور بابابی عشق حالتو بکن تو این دو روز دنیا...
گلایه
gelaye_naz@yahoo.com

صبره سنگ
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم نيز ميگفتم
ليک با انده و با تديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود ماندم
ظلمت زندان مرا ميکشت
باز زندان بان خود بودم
ان من ديوانه ی عاصی
در درونم هاي و هو ميکرد
مشت بر ديوار ها ميکوفت
روزنی را جوستجو ميکرد
در درونم راه ميپيمود
همچو روحی بر شبستانی
بر درونم سايه مي افکند
همچو ابری بر بيابانی
ميشنيدم نيمه شب در خواب
های هاي گريه هايش را
در درونم گوش ميدادم
درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خويش
از چه رو اینگونه گريانی
از درونه گريه مينليد
دوستش دارم نميدانی?
بانگ او ان بانگ لرزان بود
کز جهان دور بر ميخواست
ليک در من چو مي پيچيد
مرده ای از گور بر ميخواست
مرد ای کز پيکرش ميريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلبه من در سينه ميلرزيد
مثل قلب بچه اهو ها
در سياهی پيش ميآمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديک تر ميشد
ورته ی تاريک لذت بود
مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنیا ها
باز هم تصويری قبار آلود
زان شب تاريک شب ميعاد
زان اطاق کوچک سرشار
از سعادت هاي بی بنیاد
در سياهی دستهاي من
ميشکفت از حس داستانش
شکل سرگردانی من بود
بوي غم ميداد چشمنش
دست ها مان در سیاهی ها
قلب هامان ميوه های نور
يک دگر را سير ميکرديم
با بهار باغهاي دور
مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم کدامينم
ان من سرسخته ديروزم
يا منه مقلوب ديرينم؟
بگزرم گر از سر پيمان
ميکشد این غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزی به ديدارم
فروغ فرخزاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط : گلایه