داستانهای کوتاه کوتاه کوتاه
سگم مشقامو خورد
گفتم سگم مشقامو خورد تا ته اون را جوید و خورد اما وقتی این بهانه را اوردم خانوم معلم سرشو تکون داد دیدم اوضاع داره خیط می شه دلم نمی خواست رفوزه بشم واسه همین امونش ندادم و دنبال داستانو گرفتم قبل از اینکه بخورتش دفترمو برداشت و انداخت تو قابلمه بعد قاطی ابگوشت انقدر پخت تا حسابی داغ شد یادداشتهای علوم رو با تخم مرغ و ژامبون خرد شده هم زد و تف داد و با املای خرد شده کلمات و چیپس تزیینش کرد بعد رفت سراغ دفتر حسابم برش داشت و یکم سرخش کرد خلاصه کتاب هامم کباب کرد کنارش ترشی هم گداشت وقتی داشت اش مشق درست می کرد یه پیش بند سگی هم بسته بود وقتی هم اعتراض کردم بهم پارس کرد هیچ کاری از دستم بر نمی امد خانوم معلم ابروهاشو ها شو تو کشید و پرسید کلاه اشپزی سگی هم سرش بود گفتم اره که بود اکه برش می داشتی با خشم خر خر می کرد خانوم معلم اخم هاش رفت تو هم اما من فوری ادامه دادم بعدشم روش حسابی سس ریخت و گفت به به چه خوشمزه است خانوم معلم با عصبانیت گفت یک سگ پشمالو که دوست داره اشپزی کنه ها بعد منو فرستاد دفتر یعنی همین جایی که الان نشسته ام گمون کنم اشتباه بزرگی کرده ام که اون حرف ها رو با خانوم معلم زدم چون من اصلا سگ ندارم مشقام هم گربه خورده
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط :


